تبليغاتX
نخودچی خانم در سرزمین عجایب
سلام دوست جونام

از غیبت طولانیم واقعا شرمندم . و ممنونم به خاطر کامنتای پر مهرتونقلب

راستش این دانشگاه هم شده بلای جون خانمان سوز نمیدونم رفتیم درس بخونیم یا حرص بخوریم

تا ترم پیش هفته اول و نمیرفتم ولی وقتی میدیم دوستام از لحاظ انجام کارای اداری از من جلو افتادن منم تصمیم گرفتم که ان ترم از روز سوم به بهد برم دانشگاه

خیلی خوشال و شادان از اینکه این ترم هیچ مشکلی با ثبت نامم نداشتم و هر چی میخواستم و با استادای خوب گرفتم ولی همون هفته اول متوجه شدم لایحه جدد اومده که نباید بیشتر از 2 واحد عمومی برداشت !!!!!!!!!!!حالا من نمیدونم همه جا اینجوری شده یا فقط مال ما اینطوری ادا در میاره !!!!

حالا منم بدو بدو از این ساختمون به اون ساختمون که اقا جون منه بدبخت سال اخرم و کلی عمومیم مونده !!!

وانا هم خیلی راحت گفتن ترم اخر هر چی مونده باشه همرو بهت میدیم ولی اخه ترم اخر قرار نیست که این همه درس عمومی بریزه تو سره منه فلک زده که!!!

هیچی بدو بدو ببینم روز حذف و اضافه کی هستش که واحدارو حذف کنم و جاش درس اضافه کنم .

حالا یه درس تخصصی هم میخواستم بگیرم که متاسفانه پیش نیازشو این ترم دارم میگذرونم . رفتم پیش مدیر گروه که ای اقا من چی کار کنم من اینو باید این ترم بگذرونم . در جواب گفتن که پیشنیاز همنیاز نمیدیم

ولی اخه من کلی واحد واسه ترم اخر میمونه اقا جون من چه خاکی بریزم تو سرم که در جواب گفت که برو فلان روز بیا

فلان روز رفتم گفت برو پیش خانوم رسولی از اموزش

رفتم پیش اون گفت خانوم بالا بری پایین بیای نمیتونیم بدیم . گفتم بابا من با مدیر گروه صحبت کردم گفتن میشه گفت برو فلان روز بیا الان مدیرتون نیس با خودش صحبت کن

فلان روز رفتم گفت بیا من درس میکنم ولی من اون روز نیستم باید خانوم رسولی کارتو درس کنه

خلاصه منم این مدلیکلافه

روز حذف و اضافه عمومیارو حذف کردم و یه درس اضافه کردم ولی نه استاد مشخص بود نه شماره کلاس

با ترس و لرز اون درس و برداشتم ولی میترسیدم ک منحل بشه و بدبخت بشم چون گروه جدید باز شده بود

هیچی گفتم بزار روز بعد از حذف و اضاف برم ببینم این واحدی که میخوام بهم دستی میدن یا نه ؟؟

کشون کشون با بدبختی این همه راه رفتم تا دانشگاه . دیدم ای وووووووو چه صف طویلیه از اون جهت که بنده هی اینور اونور میرفت هی به دوستام سلام و خوش و بش میکردم هی از صفم عقب میوفتادم خلاصه این همه راه رفتم ولی بهم گفتن نه خانوم نمیشه . تو همین راه برگشت بودم که شنیدم یکی از درسامون که پیش نیاز داره رو پیشش رو برداشتن و من میتونم بگیرم . بدو بدو زنگ زدم به دوستم که صب ساعت 8 صب از خواب بیدارش کردم که همینجا ازش ممنونم واقعا و شرمنده که بیدارش کردم ،که بره سری انلاین شه تا پر نشده کلاس رو برام برداره

خلاصه موفق شدم و بلاخره واحدام تکمیل شد ولی مشکل من سره کلاسی بود که هیچشس مشخص نبود چون درسش عمومی بود نمیدونستم مدیر گروش کیه پیش کی برم ؟خلاصه از بچه هایی که میومدن و سرگردون بودن فهمیدم که اینا هم تو کلاس مان . خلاصه کل بچه ها جم شدیم و کلی بالا پایین کردیم . از این ساختمون به اون ساختمون . 2 هفته تمام 2 ساعت دنبال کلاس گشتیم  استرس از این داشتم که نکنه منحل شه و واحدم کم بشه و من بدبخت میشم ترم بدی که کی میخواد این همه واحد رو با هم بگیره ؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه این هفته هم بد از کلی بالا پایین رفتن فهمیدم که استاد کیه و شماره کلاس چنده ! ماشاله این دانشگاه ما اینقد که بزرگه واسه پیدا کردن یه کلاس کلی باید بگردیمکه متوجه شدیم این هفته کلاس تشکیل نمیشه و هفته دیگه !!!!! 1 ماه از شروع کلاسا گذشته و هنوز شرو نشده

من تو این چند سال همچین مشکلاتی نداشتم همه چی رو اصول بود و راحت درسمو میخوندم این ترم نمیدونم چرا اینقد استرس داشتم که از همون اول بدبیاری هی اووردم با اینکه میدونستم کلاسایی که استاداش نا معلومه هیچیش معلوم نیس خودمو تو درد سر انداختم

حالا این ترم 3 روز در هفته از صب تا شب کلاسم 3 روز پشت سر هم . درسا به شدت سنگین . هر درسی 30 صفحه فقط ترجمه برای درس دیگه ای تهیه اخبار و گزارش . ترجمه کتاب فلانی

درسام خیلی سنگین شده حالا تو این وسط از استرس و اظطزاب فرت فرت سوتی هم میدادم

یه روز ساعت اول کلاس نداشتم گفتم برم بشینم سر کلاس فلان استاد ببینم چطوری درس میده و چطوریه

حالا با کلی بدو بدو که کلاس و پیدا کنم و پله هارو هی بالا پایین کنم چون شماره کلاسش عوض شده بود در کلاس رو که باز کردم دیدم حدود 28 تا پسر تو کلاس نشسته . حالا منم با نایت کامل خونسردی رفتم و ته کلاس نشستمنیشخند

حالا منم شکم برده بود و این پسرا هم گیج و ویج منو نگا میکردن از بقلیم پرسیدم این کلاس پسراس یا مختلته ؟

گفت نه مختلته هفته پیشم یه دختره اومده بود

منم با نهایت اعماد به نفس کامل هم همه ایجاد کردم که من کتاب ندارم و سیا عظیمی از کتاب حواله میزم شد که یکیشو انتخاب کردم بعد هم همه که خودکار و بعد هم اقا یکی ورق بدهنیشخند

خلاصه تا اخر زنگم نشتیم و کلی اکتیو بازی و تازههههههه اسمم رو هم تو لیست کلاس نوشتمنیشخند

اخرم رفتم فهمیدم کلاس فقط مال پسرا بود و با کلی اعتماد به نفس به روی خودمم نیاوردمنیشخند

که به قول دوستم اگه جای من بود 2 هفته افتابی نمیشد تو دانشگاهزبان

سوتی بعدی بنده هم اینه که کلا من هروخ میخوام این پله ها رو برم بالا تا به کلاسم برسم همیشه تند و با عجله از رو پله ها رد میشم که اقا چشتون روز بد نبینه برای اولین بار توی کلی جمعیت تالاپی پله رو افتادم و چند تا پله رو هم قل خوردم پایین که همه هاج و واج منو نگا میکردننگران

به شبنم (دوستم )گفتم میبینی . 4 سال با ابرو درس خوندم  این ترم ظرف 2 هفته فک کنم کل دانشگاه دیگه منو شناختننگران

خلاصه این بود بساط فجیح ما . حالا بگذریم که چقدر هم حرص و جوش این کلاسارو تو خونه میخوردم که حاصلش چند تا جوش بزرگ در صورتمان شد و بسی باعث تاسف

ببقشین که جواب کامنتای  خوشملتونو ندادم چون واقعا سرم شلوغ بود حالا به خاطر این هفته های پر تلاطم مادر خانومی پیشنهاد دادن که هفته دیگه راهی اصفهان بشیم برای عوض کردن اب و هوا.نیشخند حالا یه هفته هم میریم اصفهان بساط عروسی و گردش و اینا به راههنیشخند 

حالا من به این فکرم که چرا باید وضع درس خوندن تو مملکت ما اینجوری باشه ؟؟؟ ادم باید با اعمال شاقه درس بخونه چرا واقعا ؟؟؟متفکر


+ نوشته شده توسط نخودچی خانوم در 88/08/01 و ساعت |
دیروز اولین روز تحصیلی خود را سپری کردیم

برای تاخیر زیادی که داشتم از دوستام عذر میخوامخجالت

دیروز رفتم دانشگاه و یه کفش اهنی پام کردم و دِ بدو دنبال کارا

از این ساختمون به اون ساختمون ،خلاصه بدو بدو داشتم تو ساختمون اداری برای واحدهای باقی موندم چون پیش نیازای بعضی از درسام مونده و باید بگذرونم وگرنه 9 ترمه میشم کلی پرس و جو کردم تا فهمیدم نمیتونم و باید ترم دیگه که ترم اخره صبر کنم

این ترم 20 واحد برداشتم و درسام همه تخصصی و سخت و همه امتحانا پشت هم و باید تلاشمو برای این ترم زیاد کنم

دیروز که رفتم دوستای دیگه ام رو دیدم و کلی لاو ترکوندیم و رفتیم استادارو دیدیم و یاد اذیت های ترم پیش افتادیم و یکی از استادام بهم گفت نخودچی این ترم که باهام کلاس ور نداشتی ؟

گفتم نه استاد چطور؟

گفت : خدا رو شکرنیشخند

دیروزم ساعت اول کلاس رو بیکار بودم تصمیم گرفتم برم کلاس یکی از استادا تا در و باز کردم اجازه بگیرم استاد گفت :نخودی برو بیرون نیا تو ....نیایاااااااااااااانیشخند

به خدا من کاری نکردم اینا توهم زدن

عجبا!!!!!!!!!!حالا بیا خوبی کن

این ترم هم فرانسه ام شروع میشه و زبان فر انسه رو خیلی دوس دارم که یاد بگیرم خیلی لذت بخشهقلب


+ نوشته شده توسط نخودچی خانوم در 88/07/06 و ساعت |

درست وقتی انتظار نداری وقتی دلت پر از ترس و لرزه و نمیدونی چی میاد . تو تموم سعی تو کردی . تلاش کردی ولی عکس این اتفاق افتاده بود بازم ترسیدی . نکنه نشه ؟نکنه این همه تلاشم نتیجه نده ؟ تلاشی در اون حد نبود ولی تو همون یکی دو روز مخم دیگه سوت کشیده بود . دست چپ و راستمو یادم رفته بود موقعی که خودکار میگرفتم دستم مونده بودم چپ دست بودم یا راست دست ؟

دوس داستم اینقدر دعا کنم که اون اتفاق دوباره نیوفته تو لبه پرتگاه وایسادم حالا که همه چیز تموم شده فقط مونده نتیجه

کانکت میشم میرم تو سایت

کیو صدا بزنم که یکم یادش ارومم کنه !؟

صفحه لود میشه

اسممو وارد میکنم  یه چشمو میبندم که یهو چشمم نیوفته بهش و پس بیوفتم  اروم اروم لاین اسمم رو دنبال میکنم .

اره....... قبول شدم

خدایا شکرت

از خوشالی دوس دارم سقف بالایی رو سوراخ کنم دوس دارم رو درخت بارفیکس برم دوس دارم واسه گربه محلمون بوقلمون بزارم

اینها تموم حس من موقع گرفتن نتیجه بود وای خدایا من اگه این ترم خراب  میکردم معلوم نبود چه سرنوشتی داشتم . همه چیز داشت به سمت یه سرنوشت دیگه پیش میرفت ولی تو نزاشتی . ممنونم . ممنون

پی نوشت 1: چند روز دیگه انتخاب واحد دارم زود این تابستون تموم شه بره پی کار خودش

پی نوشت 2: خیلی سعی کردم که از سمایلی استفاده کنم ولی نتونستم فکر کنم بلاگفا دوباره قاط زده حسابی

پی نوشت3: قالب وبلاگم به هم ریخته شده بود این رو علی الحساب گذاشتم تا یه قالب پیدا کنم

+ نوشته شده توسط نخودچی خانوم در 88/06/13 و ساعت |

OoOvaH  ای کاش یه 206 از خدا میخواستم الان بهم داده بودااااا...!!!!

هی نشستم با خودم هی قصه خوردم و هی حسودی کردم به این پرشین بلاگ که ثبت پست خصوصی داره .... حتی تصمیم گرفتم بار و بندیل و جم کنم برم اونجا ولی الان سر سختانه عاشق بلاگفا هستم حالا هی فرت فرت پست خصوصی میدم حالش رو میبرم

چند روز پیش اومد نظرارو چک کنم وقتی دیدم تا اخر شب کلی خرسند بودم خدا خیرش بده . اجرشون با اقا

یادمه موقعی که میخواستم برم سفر یکی واسم کامنت گذاشته بود که الاهی سفرم کوفتم شه حالا رسما از اون طرف دعوت میکنم تا بیاد چون میخوام با حرکات ژانگولری زبون کوچیکه ته حلقومش رو با زبون بزرگه گره بزنم بزارم زیر دندونش و با زوووووووووور فشار بدم تا حالش جا بیاد

ما که حرکت کردیم جاده فوقلاده شلوغ بود و ارزو میکردیم که ای کاش ماشین کاراگاه گجد رو داشتیم که با پاهای پر توان میرسید به داد این ناتوان.شدت ترافیک اینقد زیاد بود که گفتیم الان ماشین میوفته دیگه پایین و باید بقیه راه و از اون پایین بریم تعجبوارد جاده شمال که شدیم از اونجا دیگه بارون مارو گرفت . کلا ما هم بارون ندیده کلی تو ماشین دوپس دوپس کردیم .عروسی هم رفتیم خیلی خوش گذشت ولی ...

فرداش هممون افتادیم دیگه !

همه گلاب به روتون روم به دیفال ، اسهال و استفراغ و سردرد و تب و لرز فجیهی گرفتیمناراحت که من میگفتم چش خوردیم . بابام میگفت سرما خوردیم.  تپل میگفت مال شام دیشبه . مامانم میگفت مال اون میوه ایه که از رو درخت چیدیمه . هرکی یه چی تجویز میکرد.هممون رفتیم بیمارستان و چند تا امپول و سِرم نوش جون کردیم ناراحتو دو روز رو کامل تو خونه خابیده بودیم و بدنمون دردیش اونقدر زیاد بود که هیشکی به فکر رفتن به بیرون نبود و دو روز کامل رو تخت مث مومیایی ها افتادیم .و فقط تونستیم رامسر رو بگردیم و جاهای دیگه رو صرف نظر کردیم .خونمون یه چشمه داره که ابش از کوه میاد و اونقدر این اب تمیز و تو این فصل گرما خنک بود که پاهامونو تو اب زدیم . حیف که عمق نداشت وگرنه حتما شنا میکردیم اونجا . کلی هم میوه از درخت چیدیم .( انجیر . گردو .انگور. یه درخت پرتغال هم داریم که میوه هاشو مامانم اجازه داده بود همسایه بغلی بچینه . حیف شد .و کلی همون موقع چیدن خوردیم که چون زیاد باز حالمون خوب نبود معده مون همرو پس زد بیرونناراحت

به تپل گفتم مث اینکه هوای سالم اینجا به ما نمیسازه بریم همون دود رو بخوریم حالمون بهتر میشه .

جاتون خالی رفتیم دریا . من عاشق دریام .دریا موجش زیاد بود امواج صدایی رو تولید میکردن که انگار این صداها گوش ادمو نوازش میدن

کنار دریا کلی مغازه بود از صنایع دستی هایی که با گوش ماهی و صدف درس کرده بودن ،پر از انواع اقسام حیوونای مختلف . کلی تابلوهای قشنگ با ماهی های خشک شده . اونور هم شهر بازی بود یه بازی بود اسمش یادم نیس .  سوار شدیم و مارو برد بالای بالا و از اون بالا دریارو دیدیم  خیلی قشنگ بود انگار که همه چیزو فراموش کرده بودم و فقط محو غروب و دریا بودم دوس داشتم همینجوری اون بالا بمونم و فقط دریارو ببینم . تپل بر عکس من اصلا  از طبیعت در حد من خوشش نمیاد و همش بهم میگفت بریم خرید . دختره گیس بریده منو کشت از بس نالید که بریم خرید. اخرم رفتیم و یه سنگ نوشته خریدم و چند تا صدف خوشگل. یه عالمه هم سنگ دریا ی خوشگل و خوش رنگ جمع کردم . بعدش رفتیم جنگل ولی زیاد داخلش نرفتیم . چون از حیوونایی که توش بود میترسیدیم . منم ترسو . ولی طبیعتی که جنگلش داشت . فضایی که اونجا داشت رو واقعا با هیچی عوض نمیکنم . یه ذره شبیه جنگلای لاست ( البته من تو حس لاست بودم ) منم ترسیدم برم توش از اون هیولاها بیاد و خین و خین ریزی راه بیوفته .

خلاصـــــــــــــــــــــه ....

این بود سفر یه هفته ای ما ... اما فقط یه روزشو گشتیم .


پی نوشت:لاست رو دارم میبینم (نخند ، خوب امکانات زیاد نبود که زودتر ببینمنیشخند)اصلن الان اینجوریم ناراحت
+ نوشته شده توسط نخودچی خانوم در 88/06/06 و ساعت |
سلام بر ماه خدا ، ماه بندگی

فرا رسیدن ماه رمضون رو به همگی تبریک میگم 

ما رو هم سر سفره افطار از دعاتون بی نصیب نذارید

التماس دعا...

تو پست بعدی راجع به مسافرتم مینویسم .


+ نوشته شده توسط نخودچی خانوم در 88/06/02 و ساعت |

شیپور برمیدارم و بانگ میدم که:

هورااا بلاخره دارم میرم مسافرت و طلسم مسافرت تابستونی ما هم شکست. البته قرار بود این جمعه که گذشت یه مسافرت به قشم بریم و یه امر خیر هم داشتیم 

نه اشتباه نکنید واسه من نبود . کلا چون من و تپل(دختر خاله ) محفل گرم کنیم و یه حالی به مجلس میدیم مارو دعوت کردن . البته تپل قشم رفت چون از افراد درجه یک تپل اینا بود و باید میرفت ولی من به خاطر گرم بودن هوا و گرمایی بودن بنده منصرف شدم و اینکه تصمیم گرفتیم که تو اذر ماه که هواش بهتر میشه یه سفر دسه جمی بریم اما دوس داشتم عروسی جنوبیا رو ببینم . خیلی باحاله .

الانم داریم میریم باز دسه جمعی با تپل اینا شمال . جالب اینجاست که اینم واسه امر خیره .

بازم اشتباه نکنید واسه من نیس !!! و این مسافرت هم فاله هم تماشا

چون میریم عروسی و بعدشم شمال گردی میکنیم

من شمال رو خیلی دوس دارم به خاطر سر سبزی و مردمش . 2 تا ماشین میخوایم بریم . میخوایم مث کارتون بیخوانمان ها ( پرین رو یادتونه؟) یه کانکس ببندیم پشت ماشینمون و همش بریم  اینور اونور

شمالی که میخوایم بریم شامل مازندران و گیلان میشه .

دوس دارم وقتی میام ببینم کلی دوستام تنهام نزاشتن بس کامنت فراموش نشه 

پی نوشت: تو این مدت نمیتونم به دوستام سر بزنم . شرمنده

مهم نوشت:چند وقتیه خیلی پرتوقع شدم و از دوستام توقع زیادی دارم و این باعث ازار خودم شد.نمیتونم حسمو اینجا بگم .شاید اشتباه میکردم . نمیدونم

منو ببخش

+ نوشته شده توسط نخودچی خانوم در 88/05/19 و ساعت |